پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

26

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

زمانى را كه ما از دست مىداديم گرانبها بود و اعتقاد اين ارمنى در من اين اثر را نكرد كه از نقشه‌اى كه در سر داشتم و مىخواستم هرچه زودتر از ارزاب به راه بيفتم دست بكشم . با نزديك شدن شب من كسان خود را از خواب بيدار كردم ؛ باروبنه را بستم و اسلحهء خود را برداشتم و آمادهء حركت شدم . دم آستانهء خانه كه رسيدم ديدم كه كدخدا با يك دسته دهقان مسلح به سوى من مىآيد . او مىكوشيد كه با بهانه‌هاى بيهوده‌اى باز مرا مدتى نگاهدارد و ليكن هنگامى كه ديد سخنانش بىنتيجه است گفت « خيلى خوب ، حال كه قرار است بشما اظهار بدارم ، شما نبايد از اينجا خارج شويد . محمود پاشا از عبور شما خبردار شده و بايد در انتظار فرمان او باشيد و بخصوص مواظب باشيد كه ايستادگى شما بيهوده خواهد بود . » با شنيدن سخنان او خودم را از تنگ‌وتاب نينداختم و خودم را به اين راه زدم كه اين كار را من باب تذكر نموده و خودم هم ميل دارم كه نزد پاشا بروم و به او درود بفرستم . من داشتم مىگفتم كه ديدم هفت سوار مسلح به طپانچه و خنجر با پوششهاى تكه پاره سر رسيدند . ريخت شومى داشتند و حرص از چشمانشان مىدرخشيد . آنها دور من نشستند و بىآنكه سخنى بگويند چپق‌هاى خود را چاق كردند . پس از يك ربع ساعت آقاى آنها كه تا آن وقت با دقت لحظه‌اى چشمش را از من برنمىداشت بالاخره با يك حالت حقارت دهانش را باز كرد و از من پرسيد كه تو كيستى و براى چه موضوعى دارى مسافرت مىكنى . من به او پاسخ دادم « حال كه مىبايست ترا آگاه كنم پس بدان كه من يك ارمنى هستم ، از قسطنطنيه مىآيم و به ايروان مىروم و در اين سفر دو تا نقشه دارم يكى آنكه زيارتى انجام دهم و ديگر آنكه مبلغى كه پطريق سه كليسيا به من بدهكار است مطالبه كنم » آقا درحالى كه مىخواست اطمينان مرا جلب كند خود را آرام كرد و به من گفت كه كمى بياسايم . او گفت « اين تأخير كوتاهى كه براى شما پيش آمد به سود شما مىباشد . در سر آفتاب ما شما را به بايزيد مىرسانيم و بزرگتر ما از شما پذيرائى شايان خواهد كرد ؛ و از شما خطرات يك راه را كه راهزنان در آن به تاخت‌وتاز مشغولند و جز او از كسى